
روز اول گفته بودم ... با تو من درد دل را
گفته بودم گر مرا خواهی بیا و پیش راه
گفتی باشد منو تو با هم رویم
زدی زیر همه چیز اما چرا؟
گله هایم تلخ است ... اشک هایم اهن است
از چشم من اشک سیاه می بارد
از چشم های تو اما تباه می بارد
دستت برایم رو شده
دلم از امید ها خالی شده
تو پی خوشی بودی از روز اول
منه ساده، بودم، از روز اول
کار من گله، کار تو خوشیس
هر روز از این مهمونی به اون مهمونیو سرکشیس
تو را چه به شعر گویی برایت؟
تو جایت میان همان الاف های بی لیاقت
تو مرا کردی مسخره هر روز و هر شب
چه شدی اخر خودت ؟ مهندس برق؟
تو مرا بچه خوانی و من تو را
از همین حالا می دانم بچه گیست
با تو بودن سرمستی گریست
با تو خوب است جام شیرین شراب
با تو خوب است قلیان غلط انگیز ناب
با تو خوب است گلویم سوزد از سیگاری ناب
گر روم بیشتر از این من باخته ام
بیش از این هم اگر باشد، بقیه رفته اند
آنها خوشند؟ یا سرکشند؟ یا عاشقی بی مغز و فشنگ؟
نمی دانم کدام ؟ نمی دانم چرا؟
فقط می دانم که گول آن حرف های تو را
سر به سر خورده ام و مانده ام
من از این شعر های تو خسته ام
شعر های نو می خواهم از مال خودم
شعر های تو بسی فتنه گری
به دنبال هوا هوس و سرسری
نمی دانم چه شد از تو خوشش آمد دلم!
فقط دانم که تو نداری لیاقت این تن
بورو دیگر بس است اضطراب
بورو تا که کنم ذهن رو پاک!